تبليغاتX
مکالمات خصوصی دن ویتو و تامی

مکالمات خصوصی دن ویتو و تامی

داستان / جنگ/سینما

دن ویتو ! بلا خره تمام شد. و من تونستم یادداشتم رو تایپ کنم. منتظرت هستم.

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/05/15ساعت 12:9  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  | 

در باب هنر جنگ

بحث جالبی مطرح کردی. مقایسه نوشتن با هنر جنگ، جذاب به نظر می رسه. البته از اون جذابیت ها که گاهی آدمو از فکر کردن به ابعاد دقیق مساله بازمی داره. به نظر من این مقایسه از یه حس علاقه گنگ نشات گرفته و بنابراین نمی تونه در عمل چندان الهامبخش باشه. در حالیکه مثلا مقایسه اجزاء و فرایندهای نوشتن با موسیقی، می تونه به نوآوری مثلا در فرم منجر شه. میلان کوندرا که علاوه بر نویسندگی، نوازنده چیره دستی هم هست، توی کتاب هنر رمان به خوبی از این عقیده دفاع می کنه. اما شاید تو نگاه چندان دقیقی به مفهوم واقعی هنر جنگ نداشتی. فکر کنم این نگاه دقیق و ملموس تر کردن مفاهیم، به جذاب تر شدن این بحث کمک کنه.( البته توجه داری که من به عنوان یکی از نویسندگان جدیدترین دائرة المعارف نظامی ایران وارد عمل شده م!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/01/11ساعت 18:32  توسط Don  | 

از خصوصیات مهم فرهنگسازان یکی این است که تقریبا به همه هنرهای شناخته شده علاقه مند اند. اما اگر بخواهم هنری را به داستان نویسی نزدیک تر بدانم آن هنر جنگ است.ایده آل های یک جنگجوتسلط کامل بر میدان نبرد و دشمن است و زیبا ترین جنگ ها هم با پیروزی  سپاه کم تعداد بر انبوه لشگریان دشمن شکل گرفته است زمانی که فرمانده با در نظر گرفتن عوارض طبیعی میدان از خصوصیات رفتاری جمعی سپاه دشمن و خودی نیز سود برده است. یا زیرکانه تر با ایجاد زخمی عمیق در اندام کوهپیکر حریف منتظر تحلیل به تدریج وی نشسته است. اما تسخیر نا محسوس ذهن مخاطب را من شخصا فتح الفتوح می دانم. با عناصر کم و بی دست وپا زدن بی هوده.  درست همان توقعی که خودمان از خواندن آثار دیگران داریم .

مقایسه شیوه های پیکر تراشانه و سفالگرانه را من تطبیق می دهم به جنگهای منظم در مقابل جنگ های نامنظم.  و دقیقا "سلیقه" من هم همان جنگ های چریکی است. چرا که از "طرح" دلزده ام و به نظرم با خمیر بازی بیشتر دنیای ناخودآگاه ظهور می کند.به شرطی که از قبل منتظر قوری نباشیم!

در نوشته پیشین دلیل غافل ماندنمان ازآن رویکرد مهم شاید محاط بر نقد بودنش باشد شاید هم به دلیل مومشکلی معنا وزیبایی که به شکل " معیاری" است که در دست میگیریم. به هر حال یکی از شیرین ترین بحث هایی که تحت عنوان نقد صورت می گیرد همین تحلیل معنایابی و زیبایی شناسی متن یا اثر هنری است.

+ نوشته شده در  88/01/06ساعت 23:53  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  | 

دسته بندی من زیاد دقیق  و جامع نبود. حتی خودم دو سه روز بعد به این نتیجه رسیدم که از یه رویکرد مهم غافل موندم و اونم

"تلاش برای کشف معنا و زیباییه". چه بسا هنرمند خودش به زوایای کاری که انجام می ده اشراف نداره و این  منتقده که به دنبال معانی تازه و ساختارهای زیبایی شناسانه در اثر می گرده.

    ***

راستی نمی دونم تو به هنرهای دیگه چقد علاقه داری؟ من فک می کنم یه روح مشترک بین همه هنرها هست که می تونه به آدم سر نخ بده تو خلق اثر. شاید بشه با کاوش در وجوه مشترک هنرها به یه سری اصول زیبایی شناسانه فراگیر رسید. من خودم بین موسیقی و داستان نویسی قرابت زیادی می بینم. تغییر ضرباهنگ، لحن بیان، شدت و ضعف و کنتراست ایجاد شده، رنگ آمیزی، مدولاسیون و خیلی عناصر دیگه رو می شه پیدا کرد که در هر دو هنر ما به ازا دارن. کلا موسیقی متن چیز شناخته شده ایه. اما حالا من مثلا به شباهت نوشتن با بقیه هنرها هم فکر می کنم. مثلا اینکه در نوشتن رویکرد پیکرتراشانه داشته باشیم یا سفالگرانه؟

تجربه های من معمولا پیکر تراشانه بودن. یعنی تجسم یه هیبت کلی و بعد زدودن نقاط ضعف و زوائد اون و بعضا مرصع کردنش به نگین ها و آرایه ها. اما اخیرا به سفالگری رو آوردم یعنی شکل دادن به توده ی بی شکلی از مفاهیم. ممکنه با یه حرکت به جای گلدون یه بشقاب بسازی یا مثلا مجسمه فیل رو به یه جونور دیگه مثلا آدمیزاد تبدیل کنی. شاید قوری اولین تجربه من از گل بازی بود. اون ترانه هم البته توسط خود پاواروتی خونده شده اما اینکه چطور در حین اون نوشتن به یاد من اومدن و اونقد توی متن فیکس شدن، احتمالا از خواص مکاشفه آمیز گل بازیه!

در ضمن من نمی دونم منظورت از گفتگوی بدون زاویه دقیقا چیه. اما یه سوال واسم پیش میاد. سختی این جور گفتگو ناشی از اینه که خودتو به رعایت برخی اصول ملزم کردی یا به خاطر ایجاد ملاحظات دست و پاگیر و بی دلیل؟

+ نوشته شده در  87/12/29ساعت 18:48  توسط Don  | 

گفتگوی بی زاویه

 6خصوصیتی که برای "نقد" برشمردی آن قدر کامل هست که به سادگی نشود گزاره ی جدیدی به آن اضافه کرد. و خود معیار خوبی می تواند باشد برای ایجاد یا شناسایی نقد.

من هم عقیده دارم که نقد خود ژانر مجزایی است که می شود به عنوان متن اولیه مورد استفده قرار بگیرد و از خواندن و نوشتنش لذت برد.فارغ از اینکه مورد استفاده مخاطب یا نویسنده متن مرجع قرار بگیرد یا نگیرد.

حتی داستانی خواندم از خورخه لوییس بورخس به نام " تقرب به بارگاه المعتصم" از مجموعه  هزارسوها که کاملا با تلقی ما از نقد همگام است . این داستان توضیح و تفسیری است درباره کتابی است از فریدالدین عطار نیشابوری که راوی در کتابخانه ای یافته. 5 سال پیش این داستان را خواندم و الان حتی در باره اسمش شک دارم. این داستان در واقع نقدی بود بدون رجوع به متنی. چرا که اصلا کتابی با آن مشخصاتی که در داستان ذکر شده بود شناخته نشد.

این وضعیت کمی شبیه به ماهیت ترانه های انگلیسی داستان قورقوری شما می ماند که مخاطب را به این مشغله وا میدارد که آیا این ترانه ها در دنیای واقعی هم وجود دارد یا تنها در تخیل و جهان داستان ایجاد شده.

یک نتیجه فرعی از این سیر وبلاگ نویسی گرفتم  . گفتگو بدون زاویه بین دو طرف سخت تر از دیگر انواع گفتگو ست



+ نوشته شده در  87/12/21ساعت 16:10  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  | 

بحث اصلی من ارائه تعاریف دقیق نیست. در مجموع چند تا رویکرد می شه نسبت به مساله نقد اتخاذ کرد:

۱- تجزیه تحلیل فنی و تکنیکی اثر

۲- تبیین یا داوری ارزشی محتوای اثر با استفاده از برخی معیارها

۳- سنجش اصالت و عیار اثر

۴- نگاه به اثر در چارچوب یک پارادایم و روش شناسی خاص

۵- راهنمایی مخاطب برای رسیدن به درک بهتری از اثر

۶-  انعکاس آزادانه دریافت مخاطب از اثر به جامعه

به نظر من هنرمند به هیچکدوم از این نقدها نیازی نداره. (البته شاید یه هنرمند تازه کار با خوشحالی به نقدهای فنی گوش بده اما وقتی خودکامگی هنرمندانه به وجود اومد و شخصیت هنری شکل گرفت، دیگه هیچ نقدی اهمیتی نخواهد داشت) اما با اینحال هنرمند دوست داره که نقد بشه چون دوست داره که دیگران در مورد کاراش صحبت کنن. البته اصل مطلب اینه که دوست داره کاراش دیده بشن و دیگران بگن که در مورد آثارش تامل کردن. خب یه نقد از هرنوع که باشه این خواسته رو که من بهش می گم نیاز به فیدبک برآورده می کنه و به قول تو اصلا هم پیچیده نیست، کما اینکه منم نگفتم پیچیده س و بلکه به ساده ترین شکلی که به نظرم می رسید بیانش کردم.

خب حالا هنرمند رو که نمی شه وادار کرد خودش و نگاهش به جهان رو عوض کنه پس اصولا نقد به چه دردی می خوره؟ من می گم منتقد خودش می تونه یه آفریننده باشه که با استفاده از اثر یه هنرمند اثر جدیدی رو خلق می کنه. در عین حال وظیفه ی اصلیش ایفای نقش توزیع کننده ی فرهنگیه. حالا ترجیح می دم نظر و انتظار تو در مورد منتقد رو بدونم تامی.

 

+ نوشته شده در  87/12/14ساعت 13:29  توسط Don  | 

نقد یا تاویل

تو این موضوع که نقد برای نویسنده اثر نوشته نمیشه موافقم. اما همچنان معتقدم تعرفی که از نقد دادی تقریبا همون ناویله که قبلا اشاره کردم.

بحثت رو در باره فید بک باید واضح تر کنی.

و در باره تنها دلیلی که نویسنده مایله نقد بشنوه.

شاید موضوع اینقدر پیچیده نباشه. مهمترین دلیلش این میتونه باشه که نویسنده دریابد که اثر تا چه میزان مورد توجه بوده . همین.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/12ساعت 2:42  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  | 

ادامه

 اگر قرار باشد ذهن ساده ساز  همان ذهن احمق باشد پس ذهنیت موضع گیر نقطوی هم ذهنیت آلت مآبی می شود. ولی ترجیح می دهم همچین استنباطی از بیانات هم نداشته باشیم .

نمی دانم حالا باید به شرح تعیین نقطه فرضی در جهان بی ساختار شده پست مدرن بنویسم یا از برداشت های شخصیم از تنانگی در ادبیات ؟ یا از میل دوره ای یک آدم معمولی به مقوله های سیاسی و هنری و اجتماعی و ...

؟

اینترنت این امکان رو به آدم میده که به سرعت به موضوعی که شاید فقط برای چند لحظه محدود در ذهنت شکل می گیره بسط بدی. در دنیای بدون نت باید دلایل کافی و حیاتی مثلا در باره " حادثه سینما رکس" به مدت مدیدی به ما رجوع کنه تا یک بار وقت بگذاریم دنبال آرشیو ها برویم و... اما الان طی 20 دقیقه چیز زیادی از ندانستگی باقی نمیونه. هر چند که برای شخص چو منی این حادثه کمترین اهمیتی ندارد.

با توجه به این قابلیت ، ذهن با کمترین تحریک تو حوزه های مختلف و گوناگونی سر می خورد که نگو. اگه قرار بود وبلاگ "دروغ" ترجمه وفادارانه دغدغه های من باشد که دوست داشته باشم با کسی یا کسانی در میان بگذارم ، در یک هفته گذشته مثلا باید حدود 400 مقاله همراه با عکس و جدول  آپ می کردم.

شاید باور نکنی دن اما اگر به اولین روزها که وبلاگ "naabood.blogfa" رو نوشتم نگاه بندازی میبینی از هرزه نگاری و  پورنوگرافی هم رو گردون نبودم. بدون اینکه الان حسی از شرم یا پشیمانی یا قباحت داشته باشم .

چرا؟

چون این سیر و سلوک یا گشت و گذار ذهنی که مقدار اندکیش در وبلاگ ظهور کرده را برای آدمی که ادعای تمایز ویژه ندارد که هیچ بلکه ادعای متعصبانه عادی بودن نیز دارد را کاملا طبیعی و حتی ضروری میدانم.

تازه ! ذهن گفتگو گر ما وقتی موضوعی برای بحث تعیین نشه مشغول جویدن خودش میشه. می گی نه؟!

به سه پست اخیر بنگر.

بهتره ادامه بدیم. در اولین فرصت نوشته مرتبطی با بجث اولیه میذارم.



+ نوشته شده در  87/12/12ساعت 2:11  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  | 

موضع گیری نقطوی

تامی! من به یه جمع بندی نسبی از مطالبی که در این مدت بینمون رد وبدل شد رسیدم. تو از نقطه ای حرف زدی که در دریای پرتلاطم و بی شکل دنیای پست مدرن "دستاویزت" باشه و جهان رو به نسبت اون بسنجی. تو اون نقطه رو معرفی نکردی اما من حدسهایی راجع بهش می زنم. آیا این نقطه در ارتفاع 80 سانتی متری از سطح زمین واقع نشده؟ همون نقطه ای که شرایط رو متناسب با میل آنی خودش تفسیر می کنه و احکام قاطعانه ای مثل تمایل همیشگی من به ساده سازی قضایا (به بیان ساده تر احمق بودن من) ازش صادر می شه؟؟

البته یه نکته ی خیلی جالبی که وجود داره اینه که ما میل داریم رفتارهای خودمون رو فارغ از علل واقعی اونها بررسی کنیم و در عوض اونها رو به عللی منحصر به فرد نسبت بدیم و از این رهگذر احساس ویژه بودن بکنیم. به همین دلیل نسبت به اینکه دیگران بیان و با ذکر علل ما رو دسته بندی و ازمون سلب تمایز کنن، واکنش نشون می دیم و این رو به حساب ساده انگاری اونا می ذاریم. اما باید پذیرفت که قوانینی هم بر رفتارهای ما حاکمند، و یکیش هم اینه که چون اسب سر کشیت به هر سوی می برد!

البته من تمایل به تن نویسی یا حضور مشتاقانه در وبلاگ های تن نویس ها رو تقبیح نمی کنم و اصلا موضوع بحث این نیست. در واقع این تجربیات رو لازم هم می دونم. موضوع واکنش نشون دادن نسبت به واقعیتهاس و این که ایجاد چنین حفاظی در اطرافمون، مانع از بالیدن روحمون می شه.

من قصد ندارم گلایه ای ازت بکنم چون سالهاس که می شناسمت و با روحیاتت آشنا هستم و البته این روحیات رو با کمی جرح و تعدیل برای کسی که به دنبال اکتشاف جهانه تایید می کنم . اما در عین حال نسبت به تحریف خودم در برابر چشمان خودم کمی حساسم! من بلاگ رو طوری تنظیم کردم که پست هامون از ابتدا تا بحال در صفحه ی اول قابل مشاهده باشه. اگه حوصله داشتی و نقطه ت! منطقت رو بای پس نکرد می تونی یه بار دیگه مطالب رو مرور کنی و ببینی که من نه توقع بحثهای منجر به کشف کیمیای ادبی دارم و نه اصراری بر یک تلاش بی وقفه و نه اینکه پرهیز از عالم نمایی و ترجیح عملگرایی برام غیر قابل فهمن (مثلا به پست ابراز نظر در مورد داستان رجوع کن و در همون حین به پست صاحبنظران خودت هم یه نیم نگاهی بنداز!). صرفا برای دل خودم مقایسه ای کردم بین تجربیاتم از به تعویق انداختن کارها و تعجیل در اونها.  خب! اگه چیز جدیدی نوشتی خبرم کن!

+ نوشته شده در  87/12/11ساعت 13:16  توسط Don  | 

به یکی " آری"

به هر حال هر کسی که به طور مداوم سرش رو تو آخور بحثی کرده باشه برای لحظه ای هم - گیرم برای نفس کشیدن- سر بیرون می آورد و ....

فروخوابیدن تبی که شما گفتید رو می پذیرم در صورتی که ادعا کرده باشم که قرار است نتیجه این وبلاگ نویسی  رسیدن به نظریه  یا مانیفست ادبی باشد یا یافتن راهکاری برای تولید بی وقفه شاهکار های ادبی.

که این طور نبوده.

بنابرین دن ویتو این تعبیر شما را  می گذارم به حساب میل همیشگی شما به ساده کردن قضایا که اتفاقا کار بدی هم نیست  . حداقل این که با تلاش ناچیزی جوابی سردستی به آدم می دهد.

 اما منم حساسیت هایی دارم در قبال مسئولیت هایی که داوطلبانه  تقبل کردم. حس کردم بیش از این اگر بخواهم آراء و عقایدم را در باره هنر داستان نویسی ادامه دهم با دو ایراد همراه خواهد شد که ترجیح می دهم ترمز  کنم و منتظر باشم شاید دیگری گویی به میان افکند.

و آن دو ایراد : یکی این که حس کردم بیشتر از این از خودم اگر بخواهم بگویم احتیاج به مطالعات تخصصی تر دارد. من هم که حد و مرز خودم را می شناختم جایز ندیدم که با فرافکنی محدوده دانسته هایم را گسترده تر از واقعیت جلوه بدهم. و دوم اینکه همه این نظر ها و بحث ها در جایی باید ظهور یابد به نام " داستان" .

به طور خلاصه دو میل پرهیز از عالم نمایی و گرایش به عملگرایی فعلا ادامه را برایم با چالش جدی همراه کرده.

اما چه اشکال داره دن ویتو یه کار دیگه هم میشه کرد.

من می گم تو روش نظرت رو می گی بعد تو میگی و من روش نظر میدم . این بازی رو تا صبح! میشه ادامه داد.

+ نوشته شده در  87/12/07ساعت 23:40  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  | 

به مبارزه ادامه بده!

خیلی پیش میاد که خودمو بابت دست دست کردن و به تاخیر انداختن شروع کارام سرزنش می کنم.

همیشه می دونستم این عادت بدیه که صبر کنی تا کار تو ذهنت جا بیفته و بعد وارد وارد فاز عملی شی. خیلیا بهم می گن فقط استارتو بزن و بقیه ش حله. اما اخیرا شواهدی پیدا شده که می گه من زیادم بیراه نمی رفتم اگه در مورد آخر و عاقبت کارا وسواس به خرج می دادم. نمونه ش همین وبلاگی که تامی با عزمی راسخ یک شبه راه انداخت و حالا هم فراموشش کرده!

بله تامی می دونم که حال و هوای فعلیت به این جور بحثا نمی خوره و سرت به مقوله ی جالب تری گرمه! البته اون موضوع هم خوبه و می دونی که همه ی تلاشهای روشنفکرانه ی عده ی کثیری از ما، صورت منحرف شده ی همون مطلبیه که تو فعلا چسبیدی بهش و چون اسب سرکشیت به هر سوی می برد!

البته راستشو بخوای در حال حاضر برای درک تو نیاز به کمی فلفل قرمز دارم!

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت 19:11  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  | 

fast post

من به طور سرپایی یه چیزیو توضیح بدم:

به نظر من مخاطب نقد در واقع نویسنده نیست. یعنی فقط به اعتبار اینکه خود نویسنده هم اجازه داره نقد اثرش رو بخونه، من نمی گم که مخاطب نقد اصلا نویسنده نیست.

فرایندی که رخ می ده اینه: هنرمند به جهان نگاه می کنه، جهان رو از خودش عبور می ده و اثر هنری رو به وجود میاره.

منتقد یا همون "چیز نویس!" اثر رو از خودش عبور می ده و نقد رو پدید میاره.

من فکر می کنم تنها دلیلی که یه هنرمند مایله نوشته ش نقد بشه همون دریافت فیدبکه.

بحث توام با جزییات بیشتر و غیرسرپایی در این رابطه رو موکول می کنم به زمانی که فرصت نشستن پیدا کردم.

+ نوشته شده در  87/11/21ساعت 14:48  توسط   | 

نیکی پیر مغان بین ...

پدر ! تو اولین کسی هستی که رو کارهای تامی "چیز" نوشته. از این بابت متشکرم. نتیجه گیری شخصیت خیلی جالب و هیجان انگیز بود. البته برای من  همیشه برداشت های دیگران از کارهام انگیزه ی مضاغفی بوده برای تولید و ارائه بیشتر. شبیه تحلیل روانشناسی رویا بود و با اینکه اطلاعات کم و پراکنده ای از این حوزه دارم اما کاملا متوجه شدم که با تسط نسبی به علم روانشناسی نوشتی. از سوی دیگر انتخاب نقد محتوایی هم با وجود فقر داستانم در زمینه شگرد های روایی یا نثری انتخاب موجهی بود. فیلم جاده انقلابی رو هنوز ندیدم تصور هم نمی کردم به این سرعت به دستفروش های تهران رسیده باشه. تنها چیزی که ازش می دونم اینه که کیت وینسلت وقتی برای دریافت دومین گلدن گلوپ مجددا به روی سن خوانده میشه. با چشمانی اشک بار از دو مرد موءثر در زندگیش تشکر می کنه . یکی لئونارد دکاپریو خودمون بود یکی دیگه هم شوهرش سام مندس کارگردان. آخه آدم چقدر میتونه بی غیرت باشه پدر؟!

دن ویتو به فکر یه داستان دیگه ام و اینکه این هنر یا مشغله رو جدی تر دنبال کنم.الان کاملا در گیر فضای پشت کنکورم و تنها فعالیت  داستانیم همین مطالبه. این خصوصی بودن این امکان رو میده که راحت تر آزمون و خطا بکنیم و کمتر دنبال عذر و بهونه برای ضعف و کاستی های کار هامون باشیم. بنابراین منتظر کارهای جدیدت هستم. آدمی که یه نفس داستان قورباغه ایش رو اینقدر پر ماجرا بنویسه مطمئنا کارهای بیشتری داره.

راستی بد نیست یاد آوری کنم اینجا میتونیم از چیزهای مهم دیگه ای هم بنویسیم. مثلا اینکه چه جور شد از حیطه فرهنگ سازان خارج شدی ؟ و اینکه کار جدیدت چیه؟ یا اینکه از رفقا چه خبر؟

این پست رو با این مطلب تموم می کنم که :

نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان          هر چه کردیم به چشم نظرش زیبا بود


+ نوشته شده در  87/11/14ساعت 18:5  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  | 

و اما سبز روغنی!

داستان سبز روغنی رو من در نگاه دوم به اروتیسم نسبت می دم. (در نگاه اول فقط می خونمش و به سهم خودم به عنوان مخاطب از لذت فکر می کنم)

نوعی اغواگری زنانه معصومانه، که تامی به شکل دلپذیری در یک محل غیر منتظره به ما نشونش می ده. چیزی که تام به خوبی از عهده ش براومده بیان کامل هر دو معنای سوژه یعنی قورباغه س . یعنی بدون اینکه از ویژگیهای قورباغگیش طفره بره ، اونو در پوزیسیون یک دختر کمرو قرار داده. خب من این رو دوست داشتم.

شاید بشه در همین جا بحث در مورد داستانو تموم کرد به ویژه که من و تامی هر دو بر این نکته متفق القولیم که داستان قورباغه هامونو سبکسرانه و بدون اندیشه های استراتژیک نوشتیم. اما من موضوع رو بیشتر برای خودم بسط دادم. فضای داستان تامی کانون متمرکزی داره و این موضوع ناخودآگاه ذهن آدم رو تحریک به تفسیر می کنه؛ و چون همه ی عناصر داستانی حول این کانون جمع شدن، می شه ازشون اشتراک گرفت و به یه نتیجه گیری شخصی رسید.

داستان تامی داره از یک وجه دیگه حرف می زنه. از یک بعدِ مخفیِ نادیده انگاشته شده. وجهی که ما نمی خوایم در دنیای اطرافمون ببینیم، و اگه تصادفا با نشانه ای از اون روبرو بشیم، خودمونو به ندیدن و نشنیدن می زنیم و همین از ادراک ما نسبت به تنوع و پیچیدگی جهان کم می کنه و زندگی رو تبدیل می کنه به خط مستقیمی که از مختصات چندبعدی عالم، فارغه.

اطلاعاتی که ما از راوی داستان به دست میاریم، تلقی منو تایید می کنه. آدمی کاملا مسطح که مشغول کارهای روزمره س و ممکنه برای آب خوردن یا جمع کردن لباس از روی بند از اتاقش خارج شه. بعد هم که ندای تنش برانگیز "به این سویه ی من هم نگاه کن!" رو می شنوه، فورا سعی می کنه ناهمسانی شناختی به وجود اومده رو با توجیهاتی رفع کنه و دوباره به حالت تعادل برسه. کاری که تقریبا همه ی ما انجام می دیم: ناهمسانی شناختی--> توجیه--> تعادل. ما کسایی رو که نمی تونن با توجیهات عقلی به تعادل برسن، عجیب و غریب یا ناراحت تصور می کنیم. فیلم Revolutionary Road که به تازگی به پیشنهاد بانی دیدم هم به نظرم حول این محور می چرخید.

جالب اینجاس که همه ی جهان اطراف هم به نوعی با این نادیده انگاشتن همدست هستن. همه ی افراد خانواده راوی داستان، سر سفره ی صبحانه خودشون رو به اون راه می زنن تا واقعیت نامعمول رو نبینن. توی فیلم مذکور هم همه دست به دست هم دادن تا وضعیت ناشی از کشش قهرمان ماجرا به نقطه دیگه ای از مختصات جهان رو خنثی کنن تا تعادل محیط دوباره برقرار شه. در فیلم همه ی اطرافیان  به اولین بعد برجسته اما قابل فهم قهرمان داستان (زیبایی و جوانی) اکتفا می کنن، و در داستان تامی کسی به جز پرشهای بلند قورباغه، انتظار دیدن ویژگی متفاوت دیگه ای رو نداره.

دنیای رویاکش به همین شکل ادامه پیدا می کنه و تراژدی تنها برای کسانی رخ می ده که قدرت کافی برای هضم و جذب و فراموشی نداشته باشن. راوی داستان تامی تلاش خودش برای رسیدن به توازن رو کافی نمی دونه و فکر می کنه اگه کمی قورباغه رو دلداری می داد، حالا آسوده تر بود. اون با نوعی تراژدی خفیف مواجه شده. اما قهرمان فیلم Revolutionary Road به تعادل نمی رسه و تراژدی با تمام شدت برای اون رخ می ده.

 

+ نوشته شده در  87/11/13ساعت 18:19  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  | 

ریاضیات، ژورنالیسم، لزوم و کفایت، موضع گیری، برداشت صحیح، نجات، نقطه!

تامی! با اینهمه سوژه بحث که تو یهو ریختی توی فضای مکالمه، من دقیقا نمی دونم که چی باید بگم. اصلا اگه قرار بود در حوزه علوم انسانی توافقی حاصل شه، تا حالا شده بود.

اما می دونی چیه؟ تمام چیزی که ما از این دنیا می خوایم یه فیدبکه. می خوایم انعکاس خودمونو ببینیم و بفهمیم که تاثیر داشتیم و بهتر بگم، وجود داشتیم (و داریم). 

 

+ نوشته شده در  87/11/13ساعت 18:14  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  | 

گفته بودم که شروع کردم به خوندن و آماده شدن برای کنکور . فضای امروزهای ذهنم باعث شده  سهم خودم رو از مکالمه این جوری شروع کنم که :

 اگر  متن را مجموعه A  در نظر بگیریم و فاصله دریافت تا بیان (روایت) خودمون رو  F   آنگاه   B= F(A) می شود نقد.

اگه درست فهمیده باشم و تحریف نکرده باشم ، شما با  دیدگاه  گسترش مفهوم نقد گزاره بالا رو نقد معرفی کردی ولی من بهش می گم . تاویل.

نقد رو در ایده آل ترین تعریفش یا همون نقد سیستماتیک: لیست کردن و برشمردن خصوصیات متن می دونم در حوضه های مختلف. که مثلا نقد ادبی شامل حوزه هایی چون نثر/موسقی/بیان/روانشناسی/ محتوایی و... میشود.

حالا می تواند این خصوصیات در سیستم ارزشگذارانه انتخابی از سوی منتقد منفی باشد یا مثبت. که به نظر من منتقدی که به ارزشگذاری خصوصیات یک متن می پردازد کار لازمی نکرده و در گیر عادات عرفی محیط  (معناآفرینی )شده که مثلا به کنکاش و تلاشش در جهت شناسایی متن  با مفاهیم خوب / بد/ زشت معنایی دهد.

 تمام سعیم را کردم که پیچیده گویی نشود دن ویتو و مطمئنم بی کم و کاست درک خواهی کرد. کاری که من با اثر دوستانم کردم علاوه بر کشف و شناسایی خصوصیات ، ارائه ژورنالیستی مطلب بود و وارد کردن شخصیت خودم که همیشه موضع گیرانه است -- من مدافع موضع گیری ام-- .همین موضع گیری است که گاهی مقابل نسبی بودن می ایستد. این تقابل خود باب مفصلیست. که اتفاقا نتیجه برداشت صحیح از نسبی گرایی است.

( میبینی متن نقد خود را هم نقد می کنم )

مگر نه اینکه گزاره  "همه چیز نسبی است" خودش را هم شامل می شود. پس صحیح این است که گاهی مطلق بود. یا بگوییم "تقریبا هم چیز نسبی است "

و این که موضع گیری خود از اعتقاد بر می آید.  یعنی وجود یک نقطه مشخص که باقی نسبت به آن سنجیده می شود. که به نظر من این نقطه حتی اگر وجود هم نداشت باید فرضش کنیم. دقیقا مثل همه ریاضیات.

و من برای نجات از سیالیت و بی شکلی پست مدرن برای خودم یک نقطه فرض کرده ام . حالا این نقطه چیست ؟ بماند که بیشتر از بحث پرت  نشویم.

یادم می آید تو یکی از آن جلسات انجمن صحبت تاسیس نشریه ای را کردی به نام "عیار" برای اشاعه و توسعه فرهنگ نقد. یادم هست اسم مشخصی هنگام پیشنهاد طرحت نداشتی. بعدا اسمش عیار شد. تا اون موقع من هم دنبال اسم بودم و تو لغتنامه ای که از خونه آورده بودم مترادف هایش را جستجو می کردم که بر خوردم به "سنگ"!

سنگ.... سنج .... سنجش .... عیار.

در فرهنگی که نقد سابقه چندانی ندارد کاملا طبیعی است که آدم بر بخورد به سنگ.




+ نوشته شده در  87/11/13ساعت 0:42  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  | 

در جستجوی یک میدان مشترک

تامی عزیز فکر می کنم کلمه ی دریافت (Impression) بتونه زمینه ی مشترک خوبی رو برای گفتگوی ما فراهم کنه. از یه نقطه نظر بیان دریافت و استنباط نمی تونه به معنای نقد باشه، در صورتی که به نقد معیارمند و سیستماتیک پایبند باشیم. از طرفی می شه دامنه ی نقد رو گسترده تر کرد. یعنی در همون لحظه ای که من ماجرایی رو که دیده م برای تو تعریف می کنم، در حال نقد کردن اون اتفاق هستم، چرا که به نوعی اون ماجرا رو به ذهن خودم، به اولویتهای خودم، به پیش فرضها و صافی های درونی خودم آلوده کردم و بنابراین انعکاس هر اثر به وسیله ی من یه جور نقد محسوب می شه. حالا این نقد می تونه به شکل  توصیف، بیان، تجریه و تحلیل یا قضاوت در مورد یک رویداد یا اثر متجلی بشه. پس منو تو می تونیم صاحبنظر باشیم، در صورتی که ارزشهای پست مدرن (و نه مدرن) رو بپذیریم. ما صاحبنظریم و همه ی مردم دیگه هم صاحبنظرن. کما اینکه همه ی ما هنرمندیم.

در اینصورت من با تو در یک نقطه به اختلاف نظر می رسم و اونم قاطعیتیه که تو در برابر آثار دیگران از خودت نشون می دی و من بعضا در کامنت هات دیدم. به نظر من در نظامی که قراره ما توش خودمونو صاحب نظر بدونیم، به دنبال قلل رفیع هنری گشتن و دیگران رو به خاطر دوری از قله مورد عتاب قرار دادن -کاری که مثلا در بلاگ های میثم و سپیده کردی - یه جور یه بوم و دو هوا کردنه. توجیه ما برای گفتگو اینه که می تونیم زیبایی رو در همه چیز جستجو کنیم و در نهایت وقتی همه می دونن که متغیرهای تشکیل دهنده ی شرایط چقدر نسبی و غیر قطعی هستن، جزمیت تو کمی ساده اندیشانه به نظر می رسه.

 

+ نوشته شده در  87/11/12ساعت 19:15  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  | 

صاحبنطران

احساس مسئولیتت و هم حساسیتت رو نسبت به تفکر رو  قابل تحسین می دونم در عین حال معتقدم که قدری سخت گیرانه است. کافی است کمی اشراف روی اصطلاحات کلیدی داشته باشیم همانقدر که بتوانیم آراء خودمون رو انتقال بدیم. من خودمون رو آدم های " صاحبنظر"ی می دونم. و این که تفکر رو برای عمل به کار می بریم نمونه اشت همین 2 داستانی که نوشتیم. تازه این وبلاگ رو ما به ازای یک گپ هفتگی تو پارک دانشجو بدون با موضوع داستان و داستان نویسی. ما حق داریم که دارای سلایق ادبی باشیم و همچنین حق داریم این در رابطه با این علایق گفتگو کنیم. و قرار ه نیست که گنده گوزی کنیم یا از چیز ها یی که نمی دانیم صحبت کنیم.  به اندازه تجربیات و خوانده ها مان هم که حرف بزنیم خودش کلی میشود. دلایل  مفید تر بسیار است. زیرا که گفتگو ارمغان مدرنیته و اومانیست و شرط به رسمیت شناختن " دیگری". حالا اگه از جرگه فرهنگ سازان خارج شدی که بهت تبریک می گم.و یا اگه داستان و داستان نویسی پرابلم اصلی تو نیست هم قابل فهم.  ولی همچنان خواهان دریافت دریافت هات از ادبیات هستم. اما توقعی نه.

+ نوشته شده در  87/11/11ساعت 15:24  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  | 

ابراز نظر در مورد داستان

بدون هیچ خجالتی اعلام می کنم که نظرات من در مورد داستان فاقد مبنای علمیه.

بهتره که مواضع آدم شفاف باشه تا در طول مسیر نه برای دیگران و نه برای خودش سوء تفاهمی پیش نیاد. حتما تو هم آدمهایی که توی رودربایستی نقش منتقد، روشنفکر، مبارز، هواخواه و ... رو ایفا کردن دیدی. اما من همین جا مساله رو روشن می کنم. دغدغه های من در مورد داستان، دغدغه های ترکیب گرانه ست و نه تجزیه گرانه.

در فرایند یادگیری ترکیب و تجزیه رو در توالی هم ذکر کردن. یعنی انسان یاد می گیره که آموخته هاشو با هم تلفیق کنه و همینطور یاد می گیره که یک مساله رو به مولفه های ساده تر و مشخص تری تجزیه کنه. من معتقدم که در این فرایند* یک دو راهی به وجود میاد و ذهن آدم به شکل بارزی در یکی از این دو مهارت، شایستگی بیشتری بروز می ده (البته اگر به این سطح از یادگیری برسه و اصولا از سطح به حافظه سپردن که در ایران محور اصلی علم آموزیه فراتر بره)؛ یعنی اینکه عده ای در ترکیب کردن چیره دستی بیشتری نشون می دن و گروهی هم در تجزیه موشکافانه تر عمل می کنن. خلاقیت هیچ چیز غیر از ترکیب نیست. ذهن هیچ انسانی فاصله عدم تا وجود رو طی نمی کنه. همه ی چیزی که ما به عنوان نو، بدیع و بی سابقه می شناسیم، صرفا آرایشی جدید هستن از مفاهیمی که همیشه به شکلی وجود داشتن. و نقد از جنس تجزیه س. شناخت همسانی ها، تقارن ها، تکرار ها، روندها، عوامل شکل دهنده و ... .

بدیهیه که این یک خط کشی برای جدا کردن دو مفهومِ غیرمرتبط نیست، و ما هم بین منتقدین و نویسنده ها دیواری نکشیدیم. نویسنده هایی هستند که منتقدین خوبی هم به حساب میان. اما نویسنده هایی هم هستن که نمی تونن در مورد ارزش ادبی یه نوشته اظهار نظر کنن، یا منتقدینی که نمی تونن در زمینه ی تخصصی شون اثر قابل توجهی به وجود بیارن.

در مورد خودم باید بگم که شاید به جز یک مشت ایده ی پراکنده چیزی برات ندارم. از متدولوژی نقد ادبی تقریبا بی خبرم و حتی زیاد هم کتاب ادبی نمی خونم. اگه در نقد نوشته ای یا هر اثر دیگه ای حرفی می زنم صرفا نظر شخصیمه که به خاطرش مبارزه هم نمی کنم. یاد م. خلیلی (لقب مافیاییش آل نری بود!) به چی بگم به خیر! که هر وقت می خواستیم در حضور یه جمع محترم به هم بگیم حرف مفت نزن، می گفتیم نظر شخصیتو بیان نکن! به هر حال اگه می خوای نا امید شی الان وقت خوبیه!

 

* فرایند یادگیری رو به این مراحل تقسیم کرده ند: حافظه، فهم، کاربرد، تجزیه، ترکیب، قضاوت

+ نوشته شده در  87/11/09ساعت 23:46  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  | 

tomi said

" ... زیرا همیشه بعد از مدتی - یکی  دو هفته - خود به خود  از نوشته های پیشینم منزجر و متهوع می شوم. و هیچ راه بهبودی هم ندارد. حتی پاره کردن و دور ریختنشاندردی را دوا نمی کند. چون به هر حال روزی ، ساعتی و ثانیه ای  آنقدر احمق بودم که مرتکب نوشتن چنین مهملاتی شده ام. در خوش بینانه ترین حالت باعث خنده ام می شود و آرزو می کنم این نوشته های دشمنم می بود که به شدت می شد سوژه کردشان و در هر محفلی با طعنه و مسخرگی یادش کنیم. "

این پاراگرافی از داستان "حماقت بی جا یا زنگ تلفن" که پارسال نوشتم.

میبینی! قبلا به این مسئله فکر کردم که گذر زمان عامل مهم تکامل تدریجیه افکار و عقاید ماست. و هر حرفی که الان می زنیم یا می نویسیم یا تایپ می کنیم می تونه بعد ها بر علیه مون به کار بره. اینجاست که 2 راه میشه در پیش گرفت. 1- ننوشتن در نتیجه دم به تله ندادن  و کولی وار گذراندن ایام  2- نوشتن و  ثبت کردن با خطر بازخواست شدن و حوصله دفاع کردن با این نگاه که قبول کنیم انسانی هستیم عادی دارای ضعف ها و قوت های معمولی اما قصد بهتر شدن رو داریم و قرار نیست تا دم مرگ به از یک دریچه واحد هستی رو بنگریم 

ازین حرفها بگذریم .

از این که پیشنهادم ( فراپیشنهادم) مقبول افتاد خرسندم. بهتره به ابراز دیدگاه ها مون نسبت به داستان بپردازیم. منتظرم.

+ نوشته شده در  87/11/08ساعت 20:19  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  | 

OH MY GAD

وقتی خاطراتم رو مرور می کنم، می بینم شکایت از قرار گرفتن در برابر عمل انجام شده، نوعی بی جنبگی محسوب می شه. با این حال از زاویه ی دیگه، خیلی از رفقایی که منو در مقابل عمل انجام شده قرار دادن، لطف بزرگی در حقم کردن. نمونه ش هم همون دورانیه که باعث شد ما این القاب نخ نما و دست مالی شده رو روی همدیگه بذاریم.  من اینرسیم زیاده و محتاج اجبارم.  دوست خیلی خوب و اهل فکر من تامی (بهتره با همین اسامی مستعار تا آخر ادامه بدیم) یقه ی منو گرفته و وادارم کرده که در وبلاگ بنویسم. این فضا برای من کمی اضطراب آوره. با روحیه ی کولی مسلکم که همش به رفتن فکر می کنه همساز نیست. همونطور که راه افتادن برای من سخته، یک جا ایستادن هم طاقت فرساس. من عادت دارم برای یه نفر یا یه گروه مشخص بنویسم. به نقاط مشترک مخاطبانم فکر می کنم و خودم رو از یک فیلتر میان گذر عبور می دم تا با خواننده به توافق برسم. حالا جایی هستم که مقدم همه به اجبار گرامیه! با این حال ماهیت این وبلاگ طوری نیست که بخوام دغدغه ناهمگن بودن مخاطب رو داشته باشم. ظواهر امر نشون می ده که قراره اینجا یک اتاق دونفره باشه برای منو تامی و بنابراین در مورد خودم سخت نمی گیرم. سر زدن چند نفر از رفقا هم چیزی رو عوض نمی کنه ولو اینکه دوستان من به چند گروه کاملا مجزا و شاید متضاد تقسیم می شن. در عین حال نوسان خطاب بین یک فرد مشخص و عده ای که نه تنها ماهیتشون بلکه حتی وجود داشتنشون معلوم نیست، جالب به نظر می رسه.

خب تام! مثل اینکه استارت زدیم. البته من فعلا در شرایطی نیستم که بخوام به ساختن فرهنگ بپردازم. منظورم اینه که بیکار نیستم! نمی تونم خیلی پا به پات بیام. اما سعی می کنم یه دست و پایی بزنم به همرات. در ضمن از اینکه بین یه میلیون نفر آدم هیچکس اسم GADFATHER  رو انتخاب نکرده، زیاد ذوق زده نشو، چون بین یک میلیارد نفر هم کسی همچین اسمی نمی ذاره!! یعنی همین الان به طور پیش فرض کمی احمق تر از واقعیت به نظر می رسیم با این اسم گذاریمون! با این حال محبت  خالص تو که لقب من در یه دوران پر شر و شور رو روی وبلاگ گذاشتی منو از غرغر کردن منصرف می کنه.

+ نوشته شده در  87/11/08ساعت 13:57  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  | 

اینم داستان من به فاصله تقریبا 2 هفته

سبز روغنی

 

 صادق بعد از مدت ها برگشته بود . ما بین ماموریت ها سر زده، زود آمده بود، زود می خواست برود. همه ی اهل خانه دور وبرش جمع شده بودند کنار بخاری. خسته بود و از حمام برگشته، اما چهره اش لبخند داشت و خوشحال بودند دیگران . یک قورباغه هم باخودش آورده بود می گفت از همین طرف ها خریده. گویا قورباغه ی خاصی بوده ، قهرمان مسابقات پرش طول قورباغه . مطلب گفتگوشان شده بود. صداشان توی اتاق من هم میآمد از دور  قور باغه رادیده بودم. می آمد بهش. سبز روغنی و کشیده بود  . کمرش دراز تر، انگار موجود دیگری بود. کله کوچک  با چشم های زرد. نگاهم که به نگاهش افتاد، خجالت هم کشید. کسی هم در صدد نبود پرشش را بیازماید. حتی اهل خانه مانع درخواست  صادق شدند که مهمانشان را برای اثبات حرام نکردن پولش بپراند.  آمدم نشستم کنارشان . دختر ها چای ریختند .  خانه مان شلوغ تر به نظر می رسید . از این دور هم بودن غیر منتظره  همه خوشحال بودیم.  صادق خوابش میامد اما نمی خوابید می خواست بیشتر باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/08ساعت 0:27  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  | 

داستان دن ویتو

ابتدای این داستان را دن در وبلاگی می خواند و باقی را خود بر اساس نظریاتش ادامه میدهد.

سعی کردم از رو فایل پی دی اف اینجا انتقالش بدم نشد یا نتونستم. این پست رو باقی میذارم تا خودت داستانت رو آپ کنی تو همین پست:

... قورباغه حالا در برزخی از خشم و سرخوردگی و عشق و نفرت و بقیه احساسات سادومازوخیستی که در عوالم یه قورباغه می گنجه، تقلا می کرد. احساسات لطیفش لگد مال شده بودن و آرزوهای بزرگش رو بعد از یک دل پیچه شدید، به مدت ده دقیقه و به طور سرپایی کنار یک دیوار خالی کرده بود. امیال جنسیش رو که با دقت و آینده نگری در زیر نقاب "یک دوست خوب و جنتلمن" پنهان کرده بود، به شکل اندوهباری از جلوش رژه می رفتن و بعد یکهو مث حباب می ترکیدن. حس عدم امکان دسترسی، قلبش رو رقیق می کرد و توانایی ها و شایستگی هاشو در نظر خودش کمرنگ جلوه می داد. در این وقت، اون روی یه نیلوفر آبی روی برکه  نشسته  و گلوشو باد کرده بود و با چشمای قلمبه سیاهش به افق دور دست نگاه می کرد. بعد با لحنی حزین، با صدایی کشدار آوای : قوررررررررررررر رو سر داد. این قور زیباترین قوررری بود که تا بحال در اون نواحی شنیده شده بود ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/08ساعت 0:25  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  | 

مکالمات خصوصی دن ویتو و تامی

سلام دن

چون این مکالمات قرار خصوصی باشه. نتونستم کس دیگه رو به جز تو مخاطب قرار بدم. به فکرم رسید بحث هایی که کردیم جایی ثبت نیست و این آزارم میده . چون نمی دونم کدوم از دیدگاه ها رو گفتم و کدوم هنوز باقی مونده و اصلا از اول تا حالا چه تغییری کردم. چون معمولا آدم خودش متوجه این تغییرات نمیشه و همیشه فکر می کنه این عقاید از اول تولد همراهش بوده.

پیشنهادم اینه که از این به بعد مکالمات تو این وبلاگ بمونه تا بتونیم با فراغ بال باز نگری کنیم. نتیجه ای از بحث هایی که با هم  کردیم رو در پی میارم. امید وارم به این کار دل بدی  و هر جایی که کم گذاشتم یا فراموش کردم رو تکمیل کنی.

داستان از این جا شروع شد که جناب دن رو چند تا از داستان های من که در ساحت داستان نویسی ایران چندان کار های مهمی نبود کامنت هایی گذاشت با النسبه مثبت. با روحیاتی که از دن ویتو میشناسم  که در مسئله نقد هیچ وقت جانب تعارف رو نگه نمی داشت این یک اتفاق خوشایند بود. این ماجرا سبب شد گهگاهی که با  هم چت می کنیم صحبت کردن درباره ادبیات داستانی حجم بیشتر مکالمات ما رو تشکیل بده . که تو در بین این بحث ها متوجه این موضوع شدم که تصادفا هر دوی ما دارای سلیقه جدیدی در آفرینش داشتان داریم. اولین و مهمترین اشتراک نظر در " جذابیت" اثر بود که هر دو به گزاره هایی شبیه به این رسیدیم که : " مهم نیست چی مینویسی و با چه کیفیتی مهم اینه بتونی مخاطبت رو در گیر ماجرا کنی"

دومین اشتراک نظر "دوری از استعاره پردازی" بود. هر چند هر دو می دانیم که خاصیت پارانویدی ذهن اجازه استعاره زدایی را تاحدی هم از نویسنده و هم مخاطب دریغ می کند. اما گام گذاردن در این راه   _ به گمان ما_   باعث شکوفایی داستانسرایی از جانب نویسنده میشود. 

دلیل قاطعی که میتوانیم برای این همگونی آرا می شود آورد داستانی از دن هست که قبل از شروع دیالوگ با من نوشته شده. و داستان های اخیر من که سعی در آزمودن این گونه داشتم.

اما بعد از دیدن جدیدت در آرای دن و پیگیری هایش به نوشتن داستانی از این گون با اشتراک " قورباغه " در داستان وی شدم.

ما با هم در کامنت وبلاگ ویا گهگاه در هنگام چت این گفتگو ها پی می گیریم. اما مطمئنا انتقال فضای این گفتگو ها به وبلاگ حد اقل شرایط گفتگوی استاندارد تری  رو در پیش داره.

پس اوس میتی منتظرم. برای اینکه هر دو متن داستان ها پیش رو باشه وارد وبلاگ می کنم. اگر هم با هر جای این وبلاگ مشکل داری خودت تصحیحش کن. پسورد در برات اوف می ذارم. اگه حال کردی میتونیم داش محمود رو هم در جریان بذاریم . یادمه داستان ها محشری مینوشت.

+ نوشته شده در  87/11/08ساعت 0:10  توسط دن ویتو کورلئونه & تام هیگان  |